خرید بک لینک

مدل سفره عقد
اخبار بانک و بیمه
خرید بک لینک ارزان
انجام پروژه متلب
تور تایلند
👶شایلین کوچولو عشقه مامانی👶
 

👶شایلین کوچولو عشقه مامانی👶

 
 

••●طپـــــــش زندگی●••

 
 
<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

♥Love Mom and Dad✿◕ ‿ ◕✿ (بسم الله الرحمن الرحیم) در مقابل تقدیر خداوند مثل کودکی یک ساله باش...! وقتی او را به هوا می اندازی، می خندد... چون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت... تقدیم به فرشته زندگیمون شایلین به امید اون روزی که بادیدن عکس ها وخوندن خاطراتت موجب خوشحالیت باشیم. شایلین بزرگترین و بهترین هدیه خوب خدا به بابا و مامان روز پنجم تیر سال 1392در بیمارستان رامسر از جمع فرشته ها تو بغل ما زمینی شد وعشق بین من وپدرش رو کامل کرد. ...... شایلین یعنی:بی همتـــا

 

 

موضوعات

جشن ها ♥

مناسبت ها ♥

اولین ها ♥

سفرنامه شایلین گلی ♥

خاطره بازی ♥

ماهگردهای های با تو بودن ♥

nini ♥ ♥

 

پیوند ها

 

مطالب اخير

<-PostTitle->

 

آرشيو مطالب

1396

1395

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
Backgrounds
Baby Backgrounds
Avazak.ir
چت روم

ساخت وبلاگ

مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.

جمعه 25 / 1 / 1396 |

 

سلام سلام

مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.

چهارشنبه 1 / 10 / 1395 |

 

مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.

پنجشنبه 20 / 8 / 1395 |

 

دروه بارداریم

اه این همه نووووشتم همش پرید

 

چرا آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

پنجشنبه 6 / 8 / 1395 |

 

یه معذرت خواهی

مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.

سه شنبه 13 / 7 / 1395 |

 

حافظه برتر!

این شایلین خانم چند وقتیه خیلی بزرگتر و خانوم تر شده واقعاً، ولی بیشتر از اینکه ما درک کنیم ظاهراً خودش احساس میکنه

 چون با حدود 3 سال و نیم سن، چپ و راست خاطرات بچگیشو واسه ما تعریف میکنه و اصطلاحاتی که قبلاً غلط میگفته و الان درست میگرو بازگو میکنه

مامان من وقتی کوچولو بودم.... خب .....!!!!!!!

به علاوه اینقد حافظشون قوی تشریف داره که ماهم، نه جرأت داریم چیزیرو بهشون تذکر بدیم و بعد خودمون همون کارو انجام بدیم چون صد در صد در عرض چند ثانیه به رومون آمورده میشه!،

نه میتونیم دو تا عکس العمل مختلف به یه کار در فاصله چندروز نشون بدیم چون فوراً مجبور به جواب پس دادن میشیم که: "دیروز گذاشتی که؟،کوچولو بدوم انجام میدادم که؟ و ... و نه میتونیم یه سوالو دوبار بپرسیم چون اگه سوال اول یه ماه پیشم پرسیده شده باشه،

شایلین خانوم می فرمایند: بهت جواب داده بودم که، بهت گفته بودم که، خودت که دیده بودی که و ......!!!!!!!!

سه شنبه 13 / 7 / 1395 |

 

مگه ممکنه؟؟؟!

مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.

دوشنبه 29 / 6 / 1395 |

 

Travel to Paris

مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
به روز شد.

يکشنبه 28 / 6 / 1395 |

 

+دقت و هووش+

مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
رمز قبلی++

يکشنبه 28 / 6 / 1395 |

 

جملات جدید خانوم کوچولو

-چندماهیه که واسه شایلین جون یه مبل کوچیک صورتی خریدیم، خودش جابجاش میکنه به هر جا دوسش داره، جلوی میز لپ تاپ، جلوی تلویزیونو خلاصه باهاش هست و خیلی هم دوسش داره؛ چند روز پیش تو آشپزخونه مشغول کار بودم، هی رو مبلش بپر بپر میکردو خودشم میگفت مامان این داره میشکنه...، من دارم میفتم...، اگه بشکنه من میفتم...، منم که سخت درگیر بودم به هرکدوم از حرفاش یه جوابی میدادم، مواظب باش دیگه...، از روش نپر دیگه...، خب اینجوری میکنی میشکنه دیگه...، ولی چون شایلین دست بردار نبود، آخرش من بودم که کم آوردم و گفتم "ان شاا... که نمیشکنه"، شایلین چند لحظه ای مکث کردو با تعجب گفت: "این که ان شاا... نداشت"!!!!!!!!!!!!!!!!! و من خوشحال از اینکه دخترم اینقد بزرگ و فهیمده شده که محل استفاده ی جملات سنگین رو هم درک میکنه

2- شایلین میوه های تابستونیرو خیلی دوست داره و بابا حسیـــن هم مرتبو متنوع واسش میخره، ولی چون انجیر خیلی دورش کوتاست، شایلین جون با وجود حافظه فوق العاده که بعضی کارای سه سال پیشمونو به رخمون میکشه!!!، این میورو یادش نمیومد، داشتم براش توضیح میدادم که چه جور میوه ایه که یهو گفت من خوردم، هرچی میگفتم نه الان فصلش نیستو نخوردی اصرار داشت که خوردم، مرتبم نشونیای جدید میداد: خاله ماهـــور داد...، خاله ماهور عمو مجتبی...، تو ماشین داد...، تو شیشه بود...، توش مثل کنجد بود...، من که گیج میزدم یهو فهمیدم که سفرمون با دوستامون مجتبی و ماهور به تالشو میگه، راست میگفت خاله ماهور تو این سفر، تو ماشین از تو یه شیشه، بهمون "انجیر خشک" داده بود!!!!! فدای دخترم بشم الهی با این همه حافظه و همچنین هوش در تشبیهاتش!!!!!

3- چند روز پیش غروب باباحسیـــن بستنی خریده بود، کیک یزدی هم که تو مطب داشت آورده بود باهاش بخوریم، من از کیک یزدیه خوردمو متوجه تازگی شدیدش شدم، گفتم حسین این کیک چقد تازه است، حسین گفت آره واسه مطب خریده بودم، دیدم خیلی خوبه چندتا آوردم خونه، حالا نمیدونی، صبح که خریده بودم داغ داغ و خیلی تازه تر بود و اصلاً میگفت "بیا منو بخور"!، من یهو متوجه تعجب شایلین جونو منتظر یه اظهارنظر شدم که بالاخره بعد از چند ثانیه مکث با تردید پرسید: "بابا وقتی بستنیرو خریده بودی باهات حرف میزد؟"خنده منو باباش بعد از انفجار خنده دوتایی سعی کردیم منظور بابارو از "کنایه بیا منو بخور"! واسه دختر گلمون توضیح بدیم.

يکشنبه 28 / 6 / 1395 |

 

Weblog Themes By ruzblog.com